‏نمایش پست‌ها با برچسب غرور سرکش من.سروده ای از امید. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب غرور سرکش من.سروده ای از امید. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

غرور سرکش من!.سروده ای از امید

غرور سرکش من!
اگر فکر می کنی
مرعوب خوی وحشی
واسم عجیب و غریب
 و طولانی ات، شده ام
هیولای بدخیم ،
- جناب: "آمیوتروفیک ‌لاترال‌ اسکلروز" -
کورخوانده ای!

اشغالگر بی رحم،
- چنگیزخان!-
که بدون اطلاع و اختیار من
به سرزمین بدنم شبیخون زدی
و شهرها و قلعه های بی دفاع آن را
یکی پس از دیگری
فتح و نابود کردی.
اما؛
- خوب نگاه کن -
 محاصره آخرین قلعه
(روح آزاده ام )
چهار سال است
به درازا کشیده است!

من؛
- خوب گوش کن! -
غرور سرکشم را
در برابر سپاه جرار تو
قرار داده ام.
پس؛
از فرط خشم و حسرت
با دشنه زرین ات
خود را تکه پاره کن!

همچون تکه گوشتی
- بی حرکت و لال!-
روی تخت افتاده ام
حتی؛
قادر به خاراندن خود نیستم،
و یا راندن پشه ای از گونه ام.
حیاتم به مویی بند است:
به دو لوله 24 ساعته:
هوا در بینی،
و سوند باریک به معده ام.

سال هاست ،
بوی فطیر نان
و طعم قدیمی آبگوشت
با عطر نعنا و ریحان،
از یادم رفته است؛
اما، سخن از این
"هوس های پیش پا افتاده"!
 نیست؛
تو متجاوز بی عاطفه،
خوب می دانی
که چقدر آرزو دارم،
- فقط یکبار هم که شده -
با زبان و کلام شیدای خودم
به همسرم بگویم:
"دوست ات دارم"

با این همه،
ای هیولا،
اختاپوس قاتل؛
- ای.ال.اس -
که باهزار چنگال سمی
به سرتاسر بدنم
چنگ انداخته ای،
هرگز، هرگز،
حریف روح آزاد
و غرور بالابلند انسانیم
نخواهی شد.

فاتح کبیر بدخیم؛
حسرت زانو زدن در برابرت
و شنیدن التماس و استغاثه ام را
به گور خواهی برد!
محاصره ات را هر روز
تنگ تر کن؛
قلعه خدا
تسخیر ناپذیر است!

اردیبهشت 89 (می 2010)